تاصفحه بارگذاری می شود، برای سلامتی امام زمان یک صلوات بفرستید...
آن ها مردمانی هستند که شب ها نمی خوابند.از اول تا آخر شب سر پا می استند. وقتی که صبح می کنند،سوار براسب های خود می باشند. آن ها در شب مانند راهبانند ودر روز مانند شیر هستند.اطاعت آنها به حضرت،بیشتر از اطاعت کنیز به آقایش است. آنها مانند چراغی فروزان و دلهایشان مانند چهل چراغ می باشد. از خداوند می ترسند،مردم را به توحید دعوت می کنند و آرزو می کنند که در راه خداکشته شوند.شعارشان(یالثارات الحسین)گفتتن است.البته این۳۱۳نفر،یاران اصلی وبه قول معروف،فرمانده هان سپاه امام زمان می باشند وتعداد سپاه حضرت،بیش از اینهاست.{{به امید خداوند بزرگ وعنایت حضرت مهدی،ان شاالله ما نیز یکی از یاران ایشان باشیم ودر رکاب حضرت به شهادت برسیم.}} {{این آرزو فقط در سایه ی ایمان به خدا،اطاعت از قوانین الهی و دستورات ائمه اظهار امکان پذیر است ودرغیر این صورت راه به جایی نخواهیم برد.}}![]()
![]()
![]()
{یوم الخلاص.}
نوشته شده توسط {مهدي عسكري} در یکشنبه 11 دی1390 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت

در زمان امامت امام هادی(ع)فردی به نام بشربن سلیمان در همسایگی آن حضرت زندگی می کرد.روزی خادم امام هادی(ع)نزد بشر بن سلیمان رفته و به او گفت:که امام علی نقی (ع) با تو کاری دارد و از تو خواسته است که به نزدش بروی.بشر بلافاصله نزد امام هادی (ع) حاضر شد،امام (ع) به او فرمود:((اي بشر! تو را براي خريدن كنيزي به بغداد مي فرستم.)) سپس مبلغ ۲۲۰دينار پول به همراه نامه اي به او داده و فرمودند:((اين را بگيرو به بغداد برو و در فلان روز در كنار رود فرات حاضر شو،در آن روز چندين كشتي عده اي از اسيران را جهت فروش به آنجا مي آورند.تو در آنجا نزد فردي به نام عمر بن يزيد مي روي و نامه ي مرا به او مي دهي و فلان كنيز را با اين مشخصات مي خري و مي آوري.)) بشر خواسته هاي حضرت را به جا آورد و همان كنيزي كه امام فرموده بودند را خريده و با خود به سوي سامرا آورد.در راه ،بشر از كنيز پرسيد:علت اين كه امام (ع) تو را انتخاب كرده وسبب اين همه بي تابي تو در ديدن امام (ع) چيست؟ كنيز گفت:من مليكه،دختر شيوعا،پسر قيصر رومم و مادرم ا زاولاد حواريين است.حال كه مي خواهي علت اين بي تابي مرا بداني ،برايت مي گويم:در زماني كه من بيشتر از سيزده سال سن نداشتم،روزي قيصر به من گفت:كه مي خواهم تو را به عقد پسر عمويت در آورم. بعد از چند روز،تعداد زيادي از راهبان و اشراف را در قصر خود جمع نمود و پسر برادرش را نيز دعوت كرد و بر روي تختي كه با طلا و نقره تزئين شده بود ،نشانيد،تعداد زيادي از بت ها را به آنجا آورده و دور تخت پسر عمويم گذاشتند؛ولي قبل از آنكه مراسم عقد آغاز شود، به ناگاه تمامك بت ها فروريخت و پايه هاي تخت شكست و پسر عمويم از تخت به زمين افتاده وغش كرد،بعد از آن اتفاق،قيصر به خيال اينكه اين حادثه به طور اتفاقي رخ داده است دستور داد ،دوباره مجلسي برپا كنند تا مراسم عقد و ازدواج انجام گيرد ؛ ولي دوباره همان اتفاق رخ داد و بدين ترتيب قيصر نيز از ازدواج من و پسر عمويم منصرف گرديد.در شب همان روز، من درعالم رؤيا ديدم كه حضرت عيسي(ع)با تعدادي از حواريين در قصر،حاضر شده اند.پس از چند لحظه ،ديدم كه حضرت محمد(ص)،حضرت علي(ع)و تعدادي از اولادش،داخل قصر شدند. پيامبر اكرم(ص)به حضرت عيسي(ع) فرمودند:((اي روح خدا!من به اينجا آمده ام تا از دختر وصي تو، شمعمن براي پسرم،امام حسن عسكري(ع)خواستگاري نمايم.)) حضرت عيسي (ع)نيز قبول كرد و بدين ترتيب پيامبر اكرم(ص)خطبه ي عقد را خوانده و مرا به عقد حضرت امام حسن عسكري در آوردند. وقتي كه صبح بيدار شدم،از ترس،خواب را براي كسي تعريف نكردم؛ چون من يك مسيحي بودم و اين خوابي را كه ديدم،ممكن بو مرا به كشتن دهد. بعد از خواب،مهر و محبت امام حسن عسكري(ع)در سينه ام جا گرفت و مدا از خوردن و آشاميدن باز داشت، تا حدي كه بيمار شدم و هيچ دكتري نتوانست علت بيماري مرا بفهمد. روزي پدرم به من گفت: دخترم ! هر چه دلت مي خواهد يه من بگو تا برايت آماده كنم.گفتم:پدر جان! در هاي اميد بر روي من بسته شده است،اگر اسراي مسلمان را از زندان بيرون كني،شايد مسيح و مادرش مرا شفا دهند. پدرم خواسته ي مرا اجابت كرد ومن به دروغ، اظهار نمودم كه حالم خوب شده است و مقداري غذا و آب خوردم. چهار ده شب بعد از گذشتن خوابم دو باره در عالم رؤيا ديدم كه حضرت فاطمه(س)با حضرت مريم(س) و هزار نفر از حوريان بهشتي به زيارت من آمدند. حضرت مريم(س) به من گفتند: ((اين بانو، حضرت فاطمه ي زهرا(س) و مادر شوهرت مي باشد.)) بلا فاصله دامن حضرت را گرفتم و از نيامدن امام حسن عسكري(ع)شكايت كردم.حضرت زهرا (س) فرمودند: ((امام حسن عسكري(ع) به ديدار تو نمي آيد؛ چون تو مشرك هستي و در مذهب نصارا مي باشي.)) بلافاصله شهادتين را گفتم و مسلمان شدم و بعد از گفتن شهادتين ، حضرت زهرا(س) مرا به سينه ي خود چسباند و فرمود:((حالا منتظر زيارت امام حسن عسكري(ع) باش.)) از خواب بيدار شدم و بعد از آن روز، هر شب امام حسن عسكري(ع) به ديدار من مي آيد و اين چنين مرا مي بيني كه به صورت كنيز در آمده ام، نيز دستور امام بوده است تا به اين صورت بتوانم از قصر فرار كنم. بعد از چند روز سفر ، نرجس خاتون(س)سرانجام به منزل امام هادي (ع) رسيد و پس از يادگرفتن علوم و فرايض اسلامي و ازدواج با امام حسن عسكري حضرت مهدي (عج) به دنيا آمد.
{بحار،ج۵۱،ص۲۵.}
نوشته شده توسط {مهدي عسكري} در یکشنبه 11 دی1390 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها